رفتن نا خودآگاه....
نا خودآگاه ميروم در دلي مي افتم
من ازين خواب پريشان خودم آزردم
من برآنم كه كوه از بر شيرين كنم
نا خودآگاه تيشه به پشت خود همي ميزنم
من به اين حال پريشان خودم ميبازم
من به اين قحطي امثال خودم ميبازم
من كه در زيرمو چشم به ماهي دارم
خود ببين كه چگونه گرفتار گودال افتادم
(( دلنويسه كيوان لاجوردي))
نظرات شما عزیزان:
برچسبها: